دوباره سر به غزلهای مرده آمد زد

دوباره سر به غزلهای مرده آمد زد
پرنده‌ای که دلش را به کفر ممتد زد
و خواست بت بپرستد، خدای خود را کشت
پری -به اسم کبوتر- به دور گنبد زد
پرنده عاشق عیسی که شد کلیسا رفت
ولی خدا بدش آمد، پرنده را حد زد
قضا نوشت پرنده و جفت او را...مُرد


: پرنده حرف دلش را به باد خواهد زد
پرنده خواست بپرسد که آسمان چند است؟!
که باد روی دو بالش ستاره خواهد زد؟!
و خسته بود و درختان پر از خیانت شد
ولی ندید و خودش را به رفت و آمد زد
پرنده بود که شب بود و سایه‌اش پژمرد
و قلب یخ‌زده‌اش باز هم مردد زد:
چقدر در تب گندم «پرندگی»  کردن؟!
چقدر سنگ خدا را به سینه باید زد؟!
چقدر زخمی باران و بی‌کسی بودن؟!
پرنده‌های عزادار را نباید زد!!
**
نگاه خشک زمستان به وحشتش انداخت
تمام «بودن» خود را به سیم آخر زد
پرید و خورد به شیشه، پر از شکستن شد
و ریخت روی خیابان؛ «پرنده می‌لرزد» ...

اسماعیل موسوی

/ 28 نظر / 122 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيلوفر

فوق العاده زيبا و دلنشين بود مرسي گلم[گل][گل][گل][گل][گل]

هزاران گنج

آپم´´´´´´´´´´´,;****,´´´´ ´´´´´´´´´´´´,*¨¨,"¨¨*,´´´ ´´´´´´´´´´´,**¨¨¨@";";;-… ´´´´´´´´´-,¨**¨¨¨¨")""-"""" ´´´´´´´´//,***¨¨¨¨* ´´´´´´´(,(**/*"¨""¨¨* ´´´´´´((,*/*;);*)¨¨¨¨* ´´´´´((,**)*/**/¨¨¨"¨* ´´´´,(,****.:)*¨¨¨¨¨¨* ´´´((,*****)¨¨¨¨¨¨¨* ´´,(,***/*)¨*¨¨¨¨,¨* ´´,***/*)¨*¨¨,&

kazhal

غزل در نزد من هر چند جان شعر ایرانی ست تغزل در چنین ایام اما راوی ما نیست تغزل لهجه ی عشق است و با هر گویشی زیباست بدا ، در باورم ، اینک ، صدای عشق زیبا نیست ندیدی ، یا نه ؟ بر تصویر ها دیدی ، مباد اما – ببینی او که روزی هم خروش ات بود حالا نیست ببینی رو برویت ایستاده با نگاهی گنگ و در پشت نقابش هیچ ازآن ایام پیدا نیست وَ تو شک کرده ای بر دیده ات در خویش می گویی – زبانم لال ، آیا اوست ؟ آیا هست ؟ آیا نیست ؟ و شاید او هم از خود پرسش بی پاسخی دارد برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی ها نیست مبادا ، یا نه – هر چه بادا باد ، فرقش چیست ؟ زمان شرمساری ، چشم ها وقتی که بینا نیست * غزل می ماند و وقت تغزل می رسد ، حیفا نگاهی که برایش فرصت دیدار فردا نیست "محمدعلی بهمنی" - - - کژال-روستای دلم