در جانِ این درخت ، تو جشنِ جوانه ای
سر سبزیم ز توست که سبز آشیانه ای

خون بهار در رگ من موج می زند
گل می کنم به شوق تو با هر بهانه ای

آه ای پریچه ، خانه ی من از تو روشن است
بر این دریچه ، جلوه ی ماه شبانه ای

دست خدا سرشته تو را چون فرشته ها
خوبا! تو خوش ترین غزل عاشقانه ای

حقا که شعر ناب ز تو آب می خورد
ای خوش تر از خیال ، عجب نازکانه ای

با آن تن رسیده ، تو شیرین تری ز جان
ای میوه ی جوان ، تو عجب نوبرانه ای

ای نازنین ، به دیده ی من نقش خود ببین
بنگر در این حقیقتِ روشن ، فسانه ای

شب را درون چشم تو بیتوته می کنم
چونان مسافری که در آید به خانه ای

یک شعر تر بخوان به ترنم ز جویبار
تا بشکفم چو گل به طنین ترانه ای

غم نیست گر جهان همه بیگانگی کند
وقتی تو بی مضایقه با من یگانه ای