سلام امیدوارم حال همه ی دوستای گلم خوب باشه

چند روز پیش یه اتفاق بد افتاد و یکی از دوستای شاعرم و به اسم سروش محمدی  از دست دادم دوست دارم یه چند تا از شعرای این دوستم و براتون بزارم تا یه جورایی همچنان به یادش باشم

(خدایش بیامرزد)

نگذار به مـرز شب یلدا برسیم

تا شب نشده بیا به فردا برسیم

از بس که به سمت مرگ پارو زده‌ایم

کم مانده به انتهای دنیا برسیم

و یک غزل

چقدر مانده زمان رسیدنت برسد

چقدر مانده که دستم به چیدنت برسد

اگرچه حجم خدایانِ کاغذی شده‌ام

نخواستند که چشمم به دیدنت برسد

اگرچه گربه سیاه پلید شب نگذاشت

که لحظه‌های شگفت پریدنت برسد

نگاه کن به غزل، تا به ذهن من شاید

شگردهای عجیب کشیدنت برسد

گمان کنم که خدا هم دوباره قادر نیست

به کشف رازِ شبِ آفریدنت برسد

درون سینه‌ی من جای قلب یک حفره‌ست

خدا کند لحظات تپیدنت برسد

 روحش شاد و یادش گرامی