دیر گاهیست که تنها شده‌ام

 قصه غربت صحرا شده‌ام

 وسعت درد فقط سهم من است

 بازهم قسمت غم‌ها شده‌ام

 دگر آئینه زمن بی خبر است که اسیر شب یلدا شده‌ام

 من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ‌ها شده‌ام

کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده‌ام

بیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

هیچکس غصه این را که چه می‌کرد نداشت

 چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت.