گاری سیب فروش سر میدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خیابان افتاد

سیب‌ها ریخت که از مرد نماند چیزی
جوی پرشد که دو سر عایله در آن افتاد

بعد از آن کوچه ندیدش به گمانم آن مرد
یک دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد

یا نه مثل همه‌ی مردم شیدا شاید
گذرش بر حرم شاه شهیدان افتاد

گره مشکل او دست خدا باز نشد
کار او باز به یک مشت مسلمان افتاد

او که عاشق‌تر از آن بود که دانا باشد
سر و کارش به همین مردم نادان افتاد

غم نان، کاش بدانی غم نان یعنی چه
یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد

آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید
از خدا دست کشید و پی شیطان افتاد …

(محمد حسین بهرامیان)

 

میگم مگه کسی هم هست که غصه نون شبشو بخوره؟ما که فقیر نداریم!